تبليغاتX
silent dream

 

                                      

حرفهایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمیگوییم...

و حرفهایی هست برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورد

و سرمایه ماورایی هرکس

حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرف هایی که پاره های بودن ادمی اند

و بیان نمیشوند مگر انکه

مخاطب خویش را بیابند...

+ تاريخ Wed 26 Jan 2011ساعت نويسنده رافا
                     گذشته را به دور می افکنم و در اکنون شگفت انگیز زندگی میکنم...

 

                                      

+ تاريخ Sun 9 Jan 2011ساعت نويسنده رافا
از الان پاییزتون مبارک...!

پاییز فصل منه فصل عاشق شدن فصل مرور خاطراتی که هرگز نمیمیرن مخصوصا گه ادم خاطره بازی باشی.

عاچق قالب جدیدمم با اون دخمله اون بالا که تا سین دیدش گفت باسنش عین خودته:دی

تازه مثل منم بی دلیل شکمش رو الکی میده جلو و هی تو کافی میکسش شیر عسلی و شیر خشک و هزارتا چیزمیز میریزه و خوچحالانه از همه میپرسه کی معجون میخواد؟:دی 

این روزا خیلی سرم شلوغه.مهمون دارم و تازه الان که تعطیلات تموم شده یادم افتاده که میخوام چه کلاسایی برم.

ولی روزای خوبی رو گذروندم مخصوصا که ساناز خوچکلمو دیدم با اون چشمای روشن و نازش و تازه خیلی هم از منه گامبالو لاغرتر بود نمیدونم دیگه میخواست چی چی رو لاغر کنه.فقط حیف شد اطی جون رو ندیدیم ایشالا دفه ی بعدی.ای میس گایز.

کار هر روزم اینه بشینم عکسامونو که با نازی اینا تو باغ گلها انداختیم ببینم وای دلم واسشون یه ذره شده.

این پست صرفا واسه این بود که پاییزو جلو جلو وارد پیجم کنم هولم دیگه .و اینکه بگم اگه این روزا نیستم چون سرم شلوغه ولی همتون رو میخونم و به یاد همتون هستم.

+ تاريخ Wed 22 Sep 2010ساعت نويسنده رافا
دیشب منو سین و صحرا رفتیم خونه مصی این خیلی دور همیه خوبی بود.مهدی برادر مصی گفت بیاین سین رو بترسونیم.

                                                        

                                                    

واسش فیلم paranormal activity  رو گذاشتیم چراغا رو هم خاموش کردیم ما دیگه جاهای ترسناکشم حفط بودیم جیغ میزدیم که تو ترسوندنش کمک کنه مگه این بچه میترسید هی میگفت خوب حالا که چی؟!انقدر مهدی حرص خورد هی میگفت بابا این فیلمه واقعیه ها! اخر به این نتیجه رسیدیم که اون قسمت مغز که حس ترس رو القا میکنه تو سین از کار افتاده :دی.بعد پسرا ساعت ۴ گفتن ما گرسنه ایم سین هم رفت ماکارونی و پنیر و سالاد فصل درست کرد.بعد ساعت ۵ صبح هم رفتیم دور زدیم و اش گرفتیم.هوووووم خیلی خوچ گذشت.بعضی خاطره ها خیلی قشنگن ادم چند سال بعد که نشسته کنار پنجره و داره چای میخوره یاد این خاطرات میفته و یه لبخند رو لباش پخش میشه....

وای سین یه سری موزیکای بیبی از نت دانلود کرده انقدر ارام بخشن ادم دوست داره گوششون بده و بخوابه.یه چیزی تو مایه های اهنگ کارتون گوش مرواریده.کسی گوش مروارید رو یادشه؟خوراکه من این جور موزیکای بی کلامه.مثه سکرت گاردن که گمش کردم و قراره مرم جونم بهم بده. 

نمیدونم این سریاله مسخره ی سفری دیگر کی تموم میشه دیگه من که یه قسمتشم ندیدم نمیدونم چرا همه انقدر دوسش دارن من از همون اولش بدم میومد چون فضاش غمگین بود به هرکی هم میگم نمیفهمه منطورم چیه با اون موزیک مسخرش که هی میخواد فیلم رو مرموز نشون بده اه اه...

+ تاريخ Thu 19 Aug 2010ساعت نويسنده رافا
این روزا خیلی به خودم میرسم.باز کرم لایه بردارمو شروع کردم.شب ها ماسک سدر میزنم.از داروخانه هم روغن فندق خریدم میزنم به ابروهام و مژه هام تا پرپشت بشن.تازه اینروزا بدون اینکه مامان بهم بگه قوزبندم رو میزنم به خوش استیل بودن توی نشستن و راه رفتن خیلی کمک میکنه.

این روزا رو خیلی دوست میدارم از اول ماه رمضون روزه گرفتم بر عکس سال های قبل که نمیتونستم.اولین روز برام سخت بود هی به سین میگفتم کاش من حواسم نباشه برم یه عالمه چیز میز بخورم بعدش یادم بیافته که روزه بودم!سین از این حرفم غش غش خندید.هیچ کدوم از سریالای ماه رمضون رو هم نمیبینم بعد از اذان خوچکل فارسی وان افطار میخورم و اریانگ رو میبینم کل چیزی که از تی وی میبینم همین افسون گره.

اولین روز افطار خونه سین دعوت شدیم .من به مامان سین گفتم برام خورشت بادمجون درست کنه چون خیلی دستپختش رو دوس دارم.بعد از افطار هم رفتیم دریاچه ی پیش خونه سین اینا که من عاااچق فضای اونجام بعد به مرغابیااا یه عالمه غذا دادم وای همشون دورم جمع شده بودن خیلی صحنه ی دوست داشتنی بود عااچق این کارم.

این روزا بعد از ظهراش همه ی خونه رو بوی فرنی برمیداره فرنی های خوش مزه ی مامان

این روزا همه چیز ارومه....

پ.ن:شبی که فرداش پرواز داشتم که برگردم یه خانم جلو پام ترمز کرد و یه بلیط پنج نفری تئاتر بهم داد لبخند گرمی زد و باهام بای بای کرد.مهم نبود که هیچ وقت اون تئاتر رو نرفتم حتی با اون چهار نفر دیگه که نمیدونستم از کجا باید پیداشون کنم.مهم این بود که اتفاق های بی دلیل قشنگ با یه لبخند قشنگتر توی شهر تاریک با قلب های یخی هنوزم وجود داره...

+ تاريخ Sun 15 Aug 2010ساعت نويسنده رافا
خوب الان یه دختر با چتریای های لایت کاپوچینو میباشم.فقط نمیدونم چرا به نارنجی میزنه!

قیافم خیلی خیلی تغییر کرده مامان میگه شبیه بچه خارجیا شدی:دی

 

امروز من و سین با مصی و دوتا برادراش رفتیم بیرون اول خرید کردیم بعد شام خوردیم.وای این برادر کوچیکه ی مصی انقدر مسخره بازی دراورد که من دیگه از خنده حالم بد شده بود.شب خاطره انگیز و خوبی بود...

 

خوب مای فرندزهای گوگولی من یه مدت نیستم و لپ تاپم رو نمیبرم میخوام از تکنولوژی دور باشم یه مدت شاید اصلا موبم رو هم اف کنم.البته فقط ده روز بعد برمیگردم و میریم اصفهان که از مامان جون(مامانه بابام) خدافظی کنیم چون داره واسه همیشه میره ام.ری.کا پیش عمه "ف" و دیگه برنمیگرده ایران.بعد دیگه نیدونم از اونجا با عمه افسون اینا کجا میریم ولی شهر ادم کوتوله ها رو حتما میریم که ببینیم.احتمال زیاد مصی و سین هم میان با ما اصفهان وای اگه بیان خیلی خوچ میگذره.موباظب خودتون باشید دوستون میدارم زیادتااااااااااااااااااا.

+ تاريخ Mon 2 Aug 2010ساعت نويسنده رافا
وای داشتم اتاقم رو گرد گیری میکردم دستم خورد به این گوی شیشه ایم یه دوختر و پسر توش بود که پیچ کف گوی رو که میپیچوندی  موزیک لاو استوری میذاشت این بد بخت ها هم میرقصیدن تازه تو ابم میرقصیدن.اره داشتم میگفتم این گوی افتاد شیشه ی دورش شکست و اب و پولکای رنگیشم ریختن بیرون و اون دوتا یهو شروع کردن به رقصیدن من چند لحظه میخ شدم بهشون حتی متوجه خورده شیشه هایی که رفتن تو پام نشدم.اخه بد بختا بعد از این همه مدت انگار ازاد شدن شادی میکردن...

 

فکر کن دارم تو اسمس با گالی دعوا میکنم یعنی ناراحتم مثلن بعد اون در جواب اسمس میگه:الان با ف اومدم کوه خیلی خوش میگذره بهم و اینا تو کی میای؟

من:۱۱ ولی پیش تو اصلا نمیام

اون:اوکی چه خبر کجایی خوش میگذره؟

!!!!!!!(ایکون دونه دونه کندن موهام)!!!!!!!!!!

یعنی خدا بیا منو بخوووور این بچه رو وقتی دعوا میکنم حس میکنه دارم قربون صدقش میرم هی میزنه اون کانال!

 

پ.ن:وای من عاچق بستنی های رویال میهن شدم خیلی چیز میزای خوچمزه ای توش میریزن هوووووم.

+ تاريخ Fri 30 Jul 2010ساعت نويسنده رافا
دیروز با سین و مامان رفته بودیم سیتی سنتر الف بعد یه دختری دیدیم انقدر ناز و خوکشل و های کلاسو حوشتیپ و برنز بود که من و سین ییهو افسردگی ناگهانی گرفتیم وای منم دلم برنز میخواد ولی سرم تحمل افتاب رو نداره زودی میگرنم شروع میشه از سولاریوم و کرم های برنز و اینجور چیزا  هم میترسم سرطانی بشم خوب.

خولاصه ما هی تو کف این دافه بودیم و داشتیم هویجوری راجبش حرف میزدیم همزمان رفتیم واسه صحرا و داداشم ایس پک بگیریم از مغازه که اومدیم بیرون آیس پک ها تو دستمون بود .سین هنوز داشت غر میزد که اصلن منم میرم از این تل براق ها مثل دختره میگیرم و این که یهو پاش گیر کرد افتاد وسط خیابون حالا فکر کن به جا اینکه من برم سین رو که پهن شده بود اون وسط جمع کنم غش غش میخندیدم از اون خنده ها که گیر کرده بود و تموم نمیشد وای بعد رفتم دست سین رو بگیرم بلند کنم میبینم خودشم داره میخنده و میگه همش تقصیر اون دختره بوداا:دی

شنبه میخوام برم ارایشگاه مثل تابستون پارسال چتریامو کوتاه کنم ولی به جای مش میخوام های لایت کنم.اصلن هم برام مهم نیست که این مدل قدیمی شده و اینا مهم اینه که من الان این حالت رو دوست میدارم.

دیشب من بلاخره این فیلم س.ن.گ س.ا.ر ثریا رو دیدم و خیلی متاثر شدم ولی به نطرم انتخاب بازیگراش افتضاح بود مثلا فکر کن یعنی ثریا از این دخترای روستایی بود بعد برداشته بودن این نقش رو داده بودن به یکی از این دخترای ایرانی که ساکن خارج هستن و کلی لحجه دارن ! خوب اقا جان این همه زحمت کشیدی فیلم با این موضوع اجتماعی و جذاب رو ساختی  دیگه این سوتی های تابلو چین پس؟

 

چند روز پیش ها یه کتاب دیزاین و طراحی ناخن از نت خریدم حالا که پست اورده در خونه با ذوق در بسته رو باز میکنم میبینم برداشتن یه کتاب با عنوان"راز و رمز شیک پوشیدن" برام فرستادن!!!!! اخه اینو دیگه کجای دلم بذارم؟بابام بد تیپ بوده یا مامانم که من بد تیپ باشم؟

تا من باشم دیگه خرید اینترنتی نکنم...

 

 

+ تاريخ Thu 29 Jul 2010ساعت نويسنده رافا |
دیشب فیلم" an american crime "رو دیدم اومدم راجبش بنویسم ولی حالم خیلی بد شد از دیدن این فیلم.

خیلی وحشتناک و دردناک بود.راجع به تنبیه بدنی یه دختر بچه بود که اخرش به مرگش منجر شد و وحشتناکتر اینکه فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته بودن.

                                      

به نظرم از اون فیلم هایی بود که همه باید ببینن و چشماشون رو بیشتر باز کنن...

وای خدا اونجا که اون زنیکه ی دیوونه پوست بدن دختر بچه رو با سیگار میسوزوند و اونجا که دختره رو مجبور کرد بطری ابجو رو تو خودش فرو کنه...وای خدایا جنایت از این وقیح تر و وحشتناک تر هم وجود داره؟!

 

اه بگذریم.چند روزی هست که سین میاد خونه ی ما.سین دختر خاله ی مامانمه و همسن منه ولی با من یه عالم تفاوت داره.

سین با قد ۱۷۴ و وزن ۵۹ مثل یه باربی میمونه.سین تربیت بدنی میخونه که با توجه به قد و هیکلش خیلی بهش میاد.

این خانوم سین از اون دخترای اکتیویه که بر عکس منه اسلومیشن در روز صد تا کار انجام میده.

مربی والیبال و هندبال و هاکیه.و تازه تو کار ارایشگری یه عالمه مهارت داره.و تو موهام یه بافتای اکستنشن خوکچلی زده هویجوری حس کیوت بودن بهم دست میده.وتازه خانوم جدیدن میره مطب خالم که روبروی خونه ی ماست تا از پرستاری که تو مطب خالمه تزریقات و اینا هم یاد بگیره.

بعد فکر نکن از اون موقع که این خانوم مربی اومده خونه ما من سرگرم شدم نخیر خانوم مربی شب ها ساعت ۱۰ میخوابه دیگه خیلی بیدار بمونه ۱۱.صبح ها هم ۷ بیداره میره به شاگرداش برسه.

حالا زندگی من تو خوردن خوابیدن و خرید کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن خلاصه میشه.

واقعا تفاوت را احساس کنید که زندگی دو دختر ۲۲ ساله چقدر میتونه متفاوت باشه.

هی حالا میخوام این ترم با این خانوم مربی هم اتاقی بشم تو خوابگاه که منم یکم ساخته بشم و از این حالت اسلومشن خارج شوم.

 

دیروز با ین خانوم سین رفتیم مانتو فروشی که خانوم سین همیشه میره ولی من بار دوم بود میرفتم بعد خانومه تا من رو دید شروع کرد سلام گرم و اینا بعد سین با تعجب اومد جلو به خانومه گفت چطوریه که شما این رو شناختید و من که مشتری همیشگیتونم نشناختید.بعد خانومه یه نگاهی به من کرد گفت اخه این خانوم یه قیافه ی خاصی داره یه جذبه ای تو چهرشه که ادم رو جذب مبکنه و چهرش تو ذهن ادم میمونه....!

والا بعضی روزا با همین حرفا و تعریفای الکی اعتماد به نفس ادم میره رو هزار.کاش یکی پیدا میشد هر روز از ادم تعریف کنه که روز ادم رو بسازه(الان میدونم دقیقا دارم مثل این ادم های کمبودیه عقده ای حرف میزنم:دی)

 

 

+ تاريخ Tue 27 Jul 2010ساعت نويسنده رافا
با مصی و میلان اینا رفتیم سیتی سنتر و من بلخره اون کفشای صولتی بندیه تابستونی رو خریدم وای با لاک صولتیه جیغ که میزنم و ست میکنم کلی احساس س.ک س.ی بودن بهم دست میده:دی

مصی هم خیلی ازشون خوشش اومد گفت منم میخوام بخرم باهم بپوشیم تو دلم گفتم کاش نخره چون دوس نداشتم مثل هم باشیم و اخرشم اون و میلان یه شکل دیگه خریدن ...تو راه برگشتم این اهنگ جدیده ی بروبکس رو گذاشته بودیم و اونجاش که میگه تو جشن هالووین و قین قین و اینا ما همه باهم میگفتیم قیییییین قیییییییییین:دی

وای مصی رو از بین دوستام خیلی دوس میدارم چون ۴ سالی ازم بزرگتره مثل یه حامی میمونه واسم.همیشه توی دوستام دنبال خواهر نداشتم میگشتم وحالا مصی خیلی خوب این نقش رو بازی میکنه برام.انقدر به هم عادت کردیم که نمیدونم ۱۱ مرداد که میام تهران چیکار کنم اه باز باید برم تو دستگاه ام ار ای لعنتی و اون صداهای وحشتناکشو تحمل کنم.از اونورم میرم اصفهان دلم واسه نازی اینا یه ریزه شده.اگه مصی هم از اونور بیاد اصفهان خوب میشه.

فردا میخوام برم شیرینی بخرم اخه واسه نیمه شعبان نذر دارم چون یه مدت پیش یه خوابایی درباره نیمه شعبان دیدم بعد به مامان گفتم گفت نذر کن که اون موقه شیرینی بدیم.

دوس جونا عیدتون مبالک باشه.

پ.ن:مثل مامارین کفشامو پوشیدم هی تو خونه باهاشون راه میرم.چیه خوب میخوام پاهام به کفشام عادت کنه دیگه:دی

+ تاريخ Mon 26 Jul 2010ساعت نويسنده رافا